تبليغاتX
شمارش معکوس مرگ

شمارش معکوس مرگ

زیر صفر

تمام شد ! آن عقربه ی کوچک چند لحظه ی پیش به آرامی با صدای تیک تاکش در گوشم گفت که آنچه منتظرش بودی رسید . صفر ! آری همان زمانی که این شمارش معکوس آغاز شد تنها مقصودش یک عدد بود . همان صفری که حالا با آمدنش همه چیز پایان می یابد . تاریک نشینان کجایند ؟!! بیایید که زمان رجعت به " زیر صفر " فرا رسید . این همان تاریک ترین تاریکی عالم است که این بار زیر صفر شمارشی معکوس دعوتش را اعلام کرد . آنجا هنوز پناهگاه تمام سیاهی های دنیاست . آنجا هنوز یک گور خالی انتظار می کشد . هنوز نعره ی زوزه های یک گرگ را به یاد دارم که با افکار پلیدش خوش طعم ترین خون دنیا را بر زمین " زیر صفر " جاری ساخت . می روم تا از او سراغی بگیرم . شاید آنجا در همان قبر که سالهاست خالی مانده جسدی هنوز نفس می کشد !

 

پایان !

+ نوشته شده در  87/10/02ساعت 4 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

قفل

مدت ها بود دلم هوای قلم داشت و مغزم سنگینی می کرد . اما این افکار دیگر هیچ راهی به بیرون ندارند . تاریکند ! آنقدر که نمی توان حتی مقدار کمی از آنها را به زبان کلمات نوشت . کرسی کلاس روزگار هم برای ما فایده ای نداشت . تمام وقت زنده ماندن را دیکته می کرد . از شاگرد چنین کلاسی چه انتظاری می توان داشت جز شب زوزه هایی که هیچ کس آنها نمی فهمد . شاید بهتر باشد که این مغز گورستان افکار گردد . شاید این قفل که بر درش زده اند بی حکمت نباشد . هه ... کسی چه می داند ؛ شاید باز بودنش خطری داشته باشد .

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 5 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

در حسرت یک گرگ

بیا ! فکر هایم را کردم . مجال نوشیدن خون که با تو هیچ گاه نبود ولی لااقل می توانیم با هم از نابودی لذت ببریم . هه ... شوق دارم . همراهی تو باید کار جالبی باشد . بیا اینجا کنار من . از رویارویی با تو خسته ام . دلم می خواهد کمی در کنارت و مثل تو باشم . من که به جایی نرسیدم ولی با این کار به پیروزی تو سرعت می بخشم . براستی من کیستم ؟ راستش بخواهی تا امروز تنها خود و تو را به عنوان خودم می شناختم . اما امروز فهمیدم که من نه یک نفر ، نه دو نفر بلکه براحتی هزاران نفر هستم . خمیری که به سرعت شکل مطلوب خود را می گیرد . اما خواستم با تو باشم چون تنها تو با این جدیت راه پایانمان را پیش گرفته ای . تو بهتر از همه ی ما هستی . تنها یک هدف داری و همیشه به آن فکر می کنی . شاید اگر من هم مدام به دنبال خون بودم امروز هیچ یک از شما وجود نداشتید . شاید آن موقع من تنها یکی بود . یک وحشی خون خوار . یک گرگ !!!

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 10 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

صبر کن ! با تو هستم لعنتی ! کجا می روی ؟! چگونه جدا از من زندگی می کنی ؟ تو که تمام عمرت را در راه نابودی من گذاشته ای لااقل دمی بنشین و نقاشی زیبایت بنگر . یک مخروبه که زخم هایش قابل شمارش نیست . زخم های عمیقی که هیچ التیامی ندارند . تنی ضعیف و روحی بیمار . دیگر چیزی از یک گرگ باقی نمانده . بیا و ببین که بر سر خودت چه آوردی . هیچ گاه باورم نشد که تو خود من هستی . کدامین موجود با خودش چنین می کند . چه سودی می بری ؟ مگر جز اینست که نابودی من نابودی توست ؟! هیچ وقت نخواستی تا با هم از بوی خون لذت ببریم . هیچ وقت با من نبودی . تو چه می خواستی که من نمی خواستم ؟ هه ... باید خوشحال باشم . چون تو ، من هستی و پیروز شده ای . این یعنی من پیروز شده ام . اما ... این درست نیست . من این را نمی خواستم . شاید هم می خواستم . گمان نمی کنم چیز زیادی به پایان این شمارش معکوس مانده باشد . دیگر مهم نیست چون من توان مقابله در برابر من را ندارم .

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 7 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

فردا همان فرداست

فردا ! واژه ای موهوم که در اصل وجود خارجی ندارد . قابل رویت نیست و حتی پیش بینی نمی شود . نماد امید است زمانی که در عذاب تاریکی شب قبلش باشی . نشانه ی آغاز و اشتیاقی برای طلوع خورشید . اما مقصدی ندارند . واردش که می شوی هنوز در امروزی و فردا همان فرداست . درست مانند حرکت بر محیط دایره ای بزرگ . روندی همیشگیست . در پی رسیدن به آن هر روز به جایی که بودی باز می گردی . و زمانی می فهمی که با غروب آفتاب دوباره تاریکی سراسر امیدت را فرا می گیرد . غذاب آور است . میل رسیدن به هیچ داری و می دانی ! اما ناخداآگاهت فرمان حرکت می دهد . راه رهایی از بند این تکرار را تنها در مکتب تاریک نشینان می آموزند . آنهایی که سال هاست دیگر در انتظار فردا نیستند . آنهایی که می گویند امید را در لابلای سیاهی های شب جستجو کن . زمانی که تاریکی از چهار طرف بسوی تو حمله می کند . ترس در تمام وجودت جاری می شود . و هیچ راه فراری نداری . فرار از چیزی نامعلوم . چیزی که از جلو می آید اما صدایش از پشت شنیده می شود . گاهی از چپ و راست تنت بادی عبور می کند که گویا اوست که با سرعت تو را در دایره ای به وسعت وجودت دور می زند . دقت که می کنی صدای خنده هایش را می شنوی که هر لحظه نزدیک تر می شود . چشمانت هیچ نمی بینند اما می فهمی که حلقه ی محاصره هر لحظه در حال تنگ تر شدن است . راه گریزی نیست . تو مغلوب میدانی می شوی که راه آن را از اهالی تاریکی آموختی . نفس هایت تند تر می شود . سردی وجودش را در نزدیکی خودت احساس می کنی . نمی دانی چه اتفاقی در حال رخ دادن است . در همین لحظه است که تنها 3 راه داری ! راحت ترین راه بدون نیاز به هیچ تلاشی در ذهنت چرخ می زند . می توانی چشمانت را در امید همان فردای نامعلوم ببندی و با تابش نور دوباره آنها را باز کنی . اما اگر طعم تاریکی طوری در افکارت رخنه کرد که نمی توانستی آن را رها کنی دو راه می ماند . یا پرواز را می آموزی و از این مهلکه رهایی می یابی و یا همچون کسانی که اینجا را به تو یاد دادند به اعماق زمین پناه می بری و کم کم بوی خون را حس می کنی . اگر پرواز را آموختی که هر شب از میان مرکز همین دایره به نقطه ای می روی که نوری زیبا تو را بدان جا فرا می خواند . نوری که قبلا آن را نمی دیدی چون چشمانت به روشنایی عادت داشت . اما اگر راه پایین را پیش گرفتی به دنیایی خواهی رفت که ساکنانش هر شب بر بلندای آرامش دنیای تاریک زوزه می کشند .

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 1 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

دریچه ی اتصال

بی شرمانه نگاهم می کرد . چشمانش را به عمق چشمان من دوخته بود . سردی و نارضایتی در نگاهش موج می زد . از من به خاطر چیزی که بود بدش می آمد . گاهی با لبخند های تلخ و کوتاهش سرزنشم می کرد . تازه فهمیدم که من باید از نگاه کردن به او شرمسار باشم . او برزگ اسطوره ی استقامتی بود که من تخریبش کرده بودم . یه کوه که دیگر حتی شبیه به یک تپه هم نبود . میزان تنفرش نسبت به من غیر قابل تصور بود و فقط گوشه ای از آن را در گردی چشمانش به من نشان می داد . او زخم خورده ای بود که در رویای انتقام ذره ذره از دست می رفت . چیزی نمی گفت . من هم جرات سخن گفتن نداشتم . سکوتش عذابم می داد . از طرفی هم موجب وحشتم می شد . او یک خنجر شکسته بود که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت . نمی توانستم افکارش را پیش بینی کنم . هیچ چیز از او بعید نبود . تنها یک خنجر شکسته می تواند خود را زخمی کند . اصلا چرا به دیدنش رفته بودم ؟ با این کار تنها شعله ی خشمش را سوزان تر می کردم . دریچه ی اتصال ما شیشه ای غبار آلود بود . باید از او فرار می کردم . اما ... فکر بهتر نابودی آن دریچه بود . دستم را مشت کردم و به آن کوبیدم . چهره ی او را می دیدم که هنگام خرد شدن آینه به من می خندد .

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 1 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

شهر متروک

کوچه های خاکی . در و پنجره های شکسته . مخروبه هایی ترسناک . چقدر اینجا تاریک است . هیچ کس نیست . گمانم اینجا زمانی رونقی داشته . شهر عجیبیست . بزرگ ولی خشک و لم یزرع . چرا ساکنی ندارد ؟! چرا اینگونه تخریب شده ؟! شاید خشکسالی ... شاید هم طوفان . چاهی آنجاست که احتمالا منبع تامین زندگی در این نواحی بوده . باید آن را ببینم . هیچ موجودی توان زنده ماندن در این سرزمین را ندارد . کاش راهم را گم نمی کردم . اگر این چاه آب داشته باشد پس از رفع عطش به سرعت راهم را ادامه می دهم و از اینجا می روم . این چاه ... !!!! خشک است ولی انگار آب درونش سرخ بوده . اما آب که سرخ نمی شود . شاید ... خدای من اینجا دیگر کجاست ؟ شهری که مردمانش به جوشش خون یک چاه زندگی می کردند !!! نباید به اینجا می آمدم . فکر جانم را نکردم . باید زود تر بروم . زود تر آنی که اتفاقی برایم بیفتد .

 هه هه ... او هم گریخت . آری اینجا عجیب است . شهر متروک افکار یک گرگ که زمانی به برکت وجود خون رونقی داشته .

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 6 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

1 دقیقه مانده به صبح

بوی الکل ، فضای سبز و سفید بیمارستان و هوایی که تنها برای او سرد بود . چنان می لرزید که گویا در پوششی از یخ محبوسش کرده اند . افکارش به همه جا پر می کشید . به تمام گذشته ای که بیهوده بود . به تمام آینده ای که معنا نداشت . به روز های آخر که در کنار دریای خون پاهایش قفل شد . به دور دست هایی که تنها مایه ی حسرت بودند . چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود . دنیا دور سرش می چرخید . چشمانش سیاهی می رفت . خسته تر از همیشه بود . منتظر بود تا شب تمام شود . اولین پرتو های نور صبح را که دید نفسی عمیق کشید . چشمانش را بست و در رویای خون خوابید .

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 1 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

عروسک خیمه شب بازی

می خندد . صدایش را می شنوم که مرا به تمسخر گرفته است . گاهی بلند بلند حرف هایی می زند که توان پاسخگویی به آنها را ندارم . می گوید او از تبار من بود . از همان زمانی که هیج چیز را نمی دانست . او انتخاب شده بود برای کاری که من آن را ناتمام کردم . او برای بزرگی انتخاب شده بود اما من هر لحظه حقارت را بر وجودش تزریق می کردم . می دانستم که کار سختی نیست اما نمی دانستم که تا این حد سهل و آسان است . حال او با ماست گرچه اصرار دارد بر علیه ما باشد . او سردرگمی همیشگیست که همیشه سر از آنجایی که من  می خواهم در می آورد . او لکه ای چرکین است که تنها نقش پاک خود را خوب بازی می کند . دوستش دارم . او همان چیزیست که من می خواهم . فقط کافی بود بوی خون را از یاد او ببرم تا او خود را از یاد ببرد . ضعیف است . بیش از آنکه به حساب بیاید . رهایش کنید . دیگر کاری از او ساخته نیست . او تبدیل به یک عروسک خیمه شب بازی شده که نخ هایش به چرخ های ارابه ی من گره خورده است . او دیگر یک مرده است که حرارت آتش را احساس می کند .

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 4 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

افکار بی مرز

صدایی نیست . آرام آرام بادی می وزد که خنکای برگ ریزان پاییز را تداعی می کند . آسمان صاف است . آرامشی ترسناک بر این پهنه حکم فرماست . نور زیادی هم نیست . زیبایی را می توان در لا به لای این نیمه شب تاریک معنا کرد . اما هنوز چیزهایی کم دارد . طعم دود ! چشمانم می بندم . در اعماق خلسه ی افکار آسمان ابری می شود . بوی نم حاصل از قطره های کوچک باران فضا را پر می کند . باد سرد تن داغ مرا چنان نوازش می دهد که از شدت سرمایش احساس درد می کنم . نه ! حواست به مرز افکار باشد . تو می توانی آنها را در دست بگیری ! دوباره طعم دود ! این افکار لعنتی مرزی ندارند . نمی توانم نگویم که تنها نیاز این نظام صدای زوزه و کمی بوی خون است . کاش می توانستم مغزم را از نو طرح ریزی کنم .  باز هم طعم دود . چشمانم دیگر باز نمی شوند . شدت باد بالا می گیرد . صدای رعد و برق . زندگی یخ می بندد . بوی خون می آید . هه ... چه طعم خوبی دارد این طعم دود !

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 0 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

شمارش معکوس

آغاز شد . شمارش معکوس فرصتی که پایانش سرنوشت تاریکی را رقم خواهد زد . نمی توان نبود زمانی که به بودنت حکم داده اند . غم نامه ی عجیبیست . گویا قصد اتمام ندارد .  این افکار لعنتی به تازگی به حروف ترجمه نمی شوند . تاریک تر از آن هستند که بتوان پی به درونشان برد . از محصول خون و تاریکی جز این انتظار نمی رود . هنوز طعم سکر آور آن سرخی بی همتا را به یاد دارم . وقتی که چرخش افکار را بدست می گرفت زمانی بود که سکوت سیاهی های شب خود را از ترس زوزه های وحشت آور ساکنان تاریکی پنهان می کرد . زود گذشت . اما زیباترین های یک زندگی را ساخت . حالا جاده ای پیش روی چشمانم قرار دارد که نوید خون می دهد . خطر بزرگیست . اما راه دیگری وجود ندارد . زمان به هیچ کس رحم نمی کند . بدون توجه به آنچه در حال رخ دادن است هر لحظه سرعت می گیرد . هنوز من ایستاده ام و او می رود . کاش می فهمیدم که چقدر وقت تنگ است ...

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 3 قبل از ظهر  توسط پوریا  |